تبليغاتX
باران مسموم
شنبه پانزدهم فروردین 1388 18:45
ما به هیچ جا نمی رسیم

پدر گفت: به امام زمان ، علی برو ، برو نظام ، با بیچاره گی نمیشه زندگی کرد

علی دکمه رمز کیفش را بالا و پایین برد و ابروهایش رو تو هم کرد

- خدا بزرگه

پدر گر گرفته بود و صورتش سرخ شده بود

- بله بزرگه .... کی گفته کوچیکه ؟ بذار کنار ، نمیشه ، به خدا نمیشه ، اندازه های تو زن دارد، توی همین نظام نان می خورن، درس بذار کنار و برو نظام

خواهرم زانوهایش را بغل کرد و چشم دوخت به برادرم

- بیا برو

برادرم گفت: غلط کن

خواهرم گفت من جای تو بوردم می رفتم

برادرم گفت گم شو بابا و کتابش را از کیفش بیرون آورد

خواهرم در همین گیر و دار رو کرد به من و گفت

- بنویس ، بنویس همه ی اینها رو بنویس

توی این حال حوصله نوشتن نداشتم ، نه نوشتن ، حوصله ی هیچ چیزی را نداشتم گفت:

- خب همینم بنویس

داشتم فکر می کردم که تقصیر چه کسی بود اصلا چرا خودش نرفت نظام ، سرویس می آمد جلوی در خانه دنبالش ، توی شرکت سرپرست بود ، برو بیا داشت ، زد به سرش که حوصله صبح زود بیدار شدن را ندارد، حرف خودش را برایتان می نویسم ، می خواهد آقای خودش باشد و نوکر خودش

هر چه بزرگ توی فامیل بود ، خواستند جلویش را بگیرند، که ای بابا تو زن داری بچه داری نکن این کارو ، خلاصه بهتان بگویم که زده بود سرش ، باز خرید کند، که چی ... ؟! یک پژو چشمش را گرفته بود می گفت : باید بگیرمش

حالا نه راننده بود و نه گواهی داشت، ماشین را خانه آوردیم زیر لاستیکش تخم مرغ گذاشتیم، اسفند دود کردیم و رفتیم دریا

مثل همه ی داستانها تا داشتیم کیف می کردیم ، پدرمان ماشین دارد ، تصادف کرد و زد به بنده خدایی ، هر چه داشتیم و نداشتیم فروختیم و دادیم دیه

اصلا تقصیر همه اینها که من اینقدر بد خلق و بد عنق و عصبی بار آمدم

چقدر می گفتم مادر من ، حرف بزن کمی بخند ، صبح تا شب توی آشپزخانه بود و ظرف ها را صدا می داد یا اخم می کرد و دماغش را بالا می کشید که حتما گریه می کرد، حالا هم جر و بحث می کند تا پدر بگذارد ما در درسمان را بخوانیم ، پدر می گوید: گیرم که بخوانند و به جایی برسند، پوزخند می زند، چه ساده ای ... ما که نیستیم

مادر می گوید: خدا بیامرزی برایم می ماند

فکرش را ببین به میوه ها روغن می مالد تا روی گاری براق تر به نظر بیاید ، حتما خیال می کند مشتری بیشتر می برد،همانطور که میوه ها را دستمال می کشید و میچید توی جعبه های چوبی بلند شد و کنار در ایستاد

درس چیه ... ؟؟ بذارن کنارن

چشماهیش را درشت کرد و دستش را به کمرش زد

- من همه چیز را از چشم تو می بینم ، سرمایه دار مملکت بچه اش توی نظام نان می خورد ، شخصیت دارد ، راه که می رود مردم با عزت و احترام برایش دولا راس می شوند، آخر دست من نمک ندارد بچه ام می بیند نان شبشان را به زور می دهم، انصاف است؟ بریزم توی حلقوم دولت و دانشگاه

خندیدیم ، هر سه تایمان ، الکی می خندیدیم ، تا نفهمیم به قول پدر مان چه بلایی به سرمان می آید

رو به خواهرم می گویم گاهی اوقات به سرم می زند که قید همه چیز را بزنم ، ما به هیچ جا نمی رسیم

و رو به برادرم گفتم چرا نمیری نظام

گفت من تو تا بال دارم، تو تا بال از فلسفه ، شاید پر نداشته باشند ، روزی رشد می کنند و من پرواز می کنم

نگفته بودم ...؟ فلسفه می خواند دانشجوی ترم پنج فلسفه بود و عاشق این رشته

گفتم کوتاه بیا پسر ، مثل آدم حرف بزن

همانطور که داشت کتابش را ورق می زد، خندید ، دوست ندارم توی صف بیاستم برای همین

کیفش را باز کرد و پیپ قهوه ای رنگی را بیرون آورد ، چون پیپ را دوست دارم

خواهرم گفت حالا فهمیدی ، همه چیز زیر سر برادرمان است

و با صدای بلند شروع کرد به خواندن کتاب مسخ کافکا

خواهر گره گوار رو می کند به پدرش ، اصلا این برادر ما نیست باید او را ازخانه بیرون بیاندازیم، اگر واقعا برادر ما بود ، می فهمید چقدر زشت و کریح است خودش از اینجا می رفت.

پایان

نوشته شده توسط نازنین تنهایی | موضوع: | لينک ثابت |

چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 14:10
خیلی وقت است گرفته تر از هواهای این دور برم

دود چهارشنبه سوری انگار چشمان مرا کور کرده است

عید را دوست ندارم این نشاط کذایی را که هی می آیم

با نشاط ترش کنم می رسم به کذایی تر بودنش، شماها

خوش باشید و تجربه کنید برای سالهایی که شاید آنقدر بزرگ

شوید که عید را مثل من بنویسید.گم شدنم هم ادامه پیدا کرده،

و آنقدر رسوخ کرده توی سلول های مغزم که همه چیز را ول

کرده ام و خودم را انداختم زیر پای تکرارهای روزمره پر تنوعی 

که فقط بوهای متفاوت داشت.

شاید به خودم استراحت دادم و سه یا چهار ماه ورزش را کنار

بگذارم به شعر سرک نکشم.

می خواهم بهار را در رامسر بگذرانم با بوی درختان بی پرتغال و دریای آبی پر سنگش.

بهتر است به درس بیشتر برسم

شاید خودش آمد، زندگی خودش بیاید دنبالم

شاید شعر هم قشنگتر بیاید

شاید دنیا رو کند

من

سیر

زندگی کنم

یک دل سیر

نوشته شده توسط نازنین تنهایی | موضوع: | لينک ثابت |

چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 17:30
نیوتن از چه فاصله ای فهمید

جاذبه کشف می کند

تو را به من

به دغدغه

به زمستان خنده های دفترم

چه خسته تر از همیشه شعر می نویسم

چه زود پیر شدم و  ندانستم

از کدام دندان

راه شیری را پیدا کنم

من به هم آغوشی گرم اردیبهشت عادت داشتم

و دل مرده ام می کرد

دی ماه فصلی سرد

اصلا تمام کن

بی خیال فصلی سرد

بی خیال باد

با بوی پیراهنم عرق ریزان آفتاب گل می کند

من خسته تر از همیشه

انتهای جاده

                                لب گندم زار ها

                                                          خستگی چای

                                                                                سایه ها به هم می رسند

نوشته شده توسط نازنین تنهایی | موضوع: | لينک ثابت |

چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 17:30
نیوتن از چه فاصله ای فهمید

جاذبه کشف می کند

تو را به من

به دغدغه

به زمستان خنده های دفترم

چه خسته تر از همیشه شعر می نویسم

چه زود پیر شدم و  ندانستم

از کدام دندان

راه شیری را پیدا کنم

من به هم آغوشی گرم اردیبهشت عادت داشتم

و دل مرده ام می کرد

دی ماه فصلی سرد

اصلا تمام کن

بی خیال فصلی سرد

بی خیال باد

با بوی پیراهنم عرق ریزان آفتاب گل می کند

من خسته تر از همیشه

انتهای جاده

                                لب گندم زار ها

                                                          خستگی چای

                                                                                سایه ها به هم می رسند

نوشته شده توسط نازنین تنهایی | موضوع: | لينک ثابت |

یکشنبه دهم آذر 1387 18:56
............

ملال انگیز عاشق شدم

بهترین قسمت صورتم را حراج زدم

و بودنم را

بدون هیچ بالی

نشسته تکرار

موج زدن مکرر با پاهای پره دار

عریان بر التهاب لجن

نوشته شده توسط نازنین تنهایی | موضوع: | لينک ثابت |

یکشنبه دهم آذر 1387 18:55
..............

من در این اتاقک تنگ

بوی درد را

هر لحظه استفراغ می کنم

خالی از وسوسه

سرخ و پر التهاب

تیغ را میکشم

هرز روی شاهرگم

پاک شده

نوشته شده توسط نازنین تنهایی | موضوع: | لينک ثابت |

یکشنبه دهم آذر 1387 18:55
............

تو را به اندازه

تماتم خیابان بی شمار

می فشارم

دستان عرق زده

دور تا دور کتفت

بزرگتر از بغلهای مادرم

پر نزدم

هیچ وقت

لعنتی

سایه شومت چشمم زد

چشم بوالهوست

برو

دوستت ندارم

بازی بلد نیستم

هر روز زانو هایت خم تر

خمیازه تر

و قلبت داغ تر

یخ زد

هر رفیق بیشرفت می فهمد

و دلبرت

مرا ....

میخکوب تر

مشهور داستانم

با موهای بلند طلاییت آتشم زدی

با جنگ مدارا کن

با شور و تلخی دود سفید

با تهوع

لاشه های شهر یاد گرفتند

سوزشی که مغلوبم کرد

عفونتی که تو داری

قلب بی حس و رمقش

بار ها سقطش کردند

نوشته شده توسط نازنین تنهایی | موضوع: | لينک ثابت |

شنبه دوم آذر 1387 20:11
.............

طناب

آب کشیدن از چاه

زندگی

نه برای اعدام است

چهار پایه ها رنگ نمی فروشند

انسان می برند

انضباط زمین اثبات کرد

لاله داغ دار نیست قلبش سیاه است

نوشته شده توسط نازنین تنهایی | موضوع: | لينک ثابت |

شنبه دوم آذر 1387 20:9
 ..................

نقاب نزن

عروسک می ترسد

که  باله می رقصد

در کلیسای سن پترز

رقص شیاطین نیکلو را

نوشته شده توسط نازنین تنهایی | موضوع: | لينک ثابت |

شنبه دوم آذر 1387 20:8
...........

شاید برای بال های بارانی اش

نخواست که ببارد

پرواز کرد

دیشب پرنده ای از هوایم پرید

 

نوشته شده توسط نازنین تنهایی | موضوع: | لينک ثابت |

پست های پیشین